آنچه را كه مطالعه می‌فرماييد، خاطرات برگزيده‌ای هستند كه نويسنده خود شخصاً و بدون واسطه، آن‌ حماسه‌ها را به چشم خود ديده است و آن فريادهای الهی را به گوش خود شنيده است. خاطراتی هستند از رزمندگان جليل‌القدر جبهه‌های حق علیه باطل، که قلم ناتوان اين طلبه‌ی بسيجی، به رشته تحریر درآورده است و به فضل الهی، اينك بازنويسی می‌شوند تا ان‌شاءالله، مفيد‌تر و مؤثرتر واقع گردند.

=================

خاطرات زادسرجیرفتی از دوازده عمليات‌ جنگی و تاريخي دوران مقدس دفاع مقدس ملت مسلمان ایران اسلامی، با مقدمه‌ای از حضرت امام خامنه‌ای مدظله‌العالیادامه . . .

نویسنده : علی زادسرجيرفتی

با مقدمه‌ای از حضرت امام خامنه‌ای مدظله‌العالی

تیراژ : 3000

تاریخ انتشار : مرداد ماه 1364

صحافی فروردین قم

به نام خدا

تقدیم به آن‌که بذر آزادگی و مردانگی را در سرزمين روح ما پاشيد، و بر لوح دل ما خطوطی از ایثار، شجاعت و شهامت نگاشت.

آن بزرگ مردی که کوس رسوائی پست‌ترين نامردان عالم را نواخت و  كثيف‌ترين متكبران زورمدار و مسكبر جهان را به خاك مذلت كشانيد، و ما را  با فرهنگ عشق و شهادت آشنا ساخت.

تقدیم به  فرزند پاک پاکان عالم خاک،  اسوه  حسنه قرآن، حبل الله المتین روزگار، خورشید تابناک آسمان لاجوردی و لايتناهی تشيع، یعنی  معتصم راستين کلمه‌ی توحید در دوران معاصر، كه يگانه‌ی دهر است و استثناء زمان، حضرت امام خمینی كبير قدس‌سره، كه روح و روانش از همه‌ی ما، شادان باد.

و تقدیم  به پدر بزرگوار و عزيزم مرحوم مغفور صفر زادسر رضوان‌الله‌تعالی‌عليه، و مادر دلسوز، و بهتر از جانم، مرحومه‌ی مغفوره فاطمه ملك‌زاده رضوان‌الله‌‌تعالی‌عليها، که برای شکوفائیم،  پژمردند و برای بالندگیم خمیدند. خداوند منان منت نهد و آن دو بزرگ، عزيز و سفر كرده را، با اولياء و صلحاء و شهداء، محشور  فرمايد، ا‌‌ن‌شاء الله .     

بسم‌الله الرحمن‌الرحيم

مقدمه‌ی  نویسنده :

"اللهم  انی اسئلک ان تجعل وفاتی  قتلا فی سبیلک تحت رایه نبیک مع اولیائک "

"الهی لا تکلنی  الی نفسی طرفه عین ابدًا"

خداوندا، اين عبد سراپا تقصيرت را توفیقی رفيق بگردان که غیر تو را، در  اعمال خود  شریک  نگرداند  تا او را در صف مشرکان و ريا‌كاران، متوقف نسازند. بارالها، مرحمت فرما و اين كمترين بنده‌ی خودت را كه سخت به فضل و مغفرتت اميدوار است، به جايی برسان كه ایمان و قلم  خود را به  به‌به و چه‌چه، این و آن نفروشد و آن بنگارد كه تو می‌پسندی و اجتناب نمايد از آنچه كه تو ممنوع ساخته‌ای. آمرزگار، اين قلم را كه هر چه كه دارد از لطف و كرم تو دارد، بر آن بدار، تا ننويسد مگر برای رضای تو، و نرود جز به صراط مستقيم قرآن كريم، بارپروردگارا، عنايتی فرما تا عقده‌ی شهرت‌طلبی و حس جاه خواهی و صفت خودپسندی  محرک کتابت او نباشد، که اگر خدای ناكرده، چنین باشد، هزاران وای بر او.

خواننده‌ی عزيز، دفتری که اینک  در مقابل چشمان نافذ و ديده‌ی تيزبين شما قرار گرفته  است جلد اول دست‌نوشته‌ها‌ی نگارنده است كه در دوران دفاع مقدس ملت جليل‌القدر ايران اسلامی و علوی، با عنوان ؛ «خاطرات يك طلبه از جبهه‌های جنگ»، به رشته‌ی تحرير در آمده است و سال‌ها قبل منتشر شده است.

خداوند لطف فرمود و بعد از فرجام جنگ تحميلی و عصر طلايی دوران دفاع مقدس، اين بنده‌ی كوچك درگاهش را وارد دنيای بس خطرناك سياست گردانيد تا ضمن درك جبهه‌ی سياسی، تجربه‌ی سه دوره نمايندگی مردم در مجلس شورای اسلامی را هم، در كارنامه‌ی خويش ثبت و ضبط كند.

نگارنده كه دنيای جنگ نظامی را به خوبی درك كرده بود و می‌دانست كه در آن جبهه‌ی مقدس، همه باهم، دلسوز يكديگر، ايثارگری در اوج بود، دل‌ها مالامال از عشق ديگر رزمندگان اسلام، جهت‌ها يكی، هدف مشترك، فرمانده واحد، دشمن روبرو، و خبری از زيرآب زنی، اثری از دروغ‌پردازی، نشانی از نفاق، كلمه‌ای از تملق، سخنی از يأس، حرفی از ترس، نبود كه نبود، پا به عرصه‌ی جهان سياست و جنگ ديپلماسی، نهاده بود تا همان اهداف دوران مقدس را ادامه داده و به ولی نعمت‌های خويش خدمتی در جبهه‌ای ديگر كه آن را عبادت خدا می‌دانست، انجام بدهد.

پيرامون بيست سال كار سياسی و دوازده سال نمايندگی‌ در مجلس شورای اسلامی، اگر خداوند كريم منت نهد و فرصت دهد، اين قلم مطالبی خواندنی را به ارمغان خواهد گذاشت.

اكنون در آغاز باز نويسی آن خاطرات شيرين و آموزنده و نسبتاً رهايی بخشِ جنگ تحميلی، از درگاه ذات اقدس احديت جلت عظمته، مسألت دارد تا :

اللَّهُمَّ طهر قلبي من النفاق ، و عملي من الرياء ، و لساني من الكذب ، و عيني من الخيانة ، فإنك تعلم خائنة الأعين وما تخفي الصدور .

بار خدایا، دل من را از نفاق، و عمل مرا را از ریا، و زبانم را از دروغ، و چشم مرا (نگاهم) را از خیانت، پاك بگردان که تو چشم‌های خیانتکار را می‌دانی (می‌شناسی) و از آنچه را که در اعماق سينه‌های (نيت‌ها) بندگانت، می‌گذرد، آگاه هستی.

آری، اين كلماتی كه اينك در حال تركيب شدن با يكديگر هستند، عزم را جزم ساخته‌اند تا به وسع گزينش‌گر آن‌ها، شما را به سير و سياحت در ميدان‌های نبرد ببرد و به عبرت‌آموزی از دوران دفاع مقدس، وا بدارد.

آنچه را كه مطالعه می‌فرماييد، خاطرات برگزيده‌ای هستند كه نويسنده خود شخصاً و بدون واسطه، آن‌ حماسه‌ها را به چشم خود ديده است و آن فريادهای الهی را به گوش خود شنيده است. خاطراتی هستند از رزمندگان جليل‌القدر جبهه‌های حق علیه باطل، که قلم ناتوان اين طلبه‌ی بسيجی، به رشته تحریر درآورده است و به فضل الهی، اينك بازنويسی می‌شوند تا ان‌شاءالله، مفيد‌تر و مؤثرتر واقع گردند.

بلی،  خاطرات زیادی از مجاهدین  فی سبیل الله و رزمندگان عظيم‌الشأن اسلام، در گوشه‌ی ذهن صاحب اين قلم، نهفته است که انشاءالله در آينده و به مرور تقديم خواهد شد .

بعضی  وقت‌ها با خودم می‌انديشيدم كه بايد آنچه را كه در جبهه‌ها می‌بينم و می‌شنوم، در الفاظ بگنجانم و به اوراق بسپارم، و به خود نهيب می‌زدم كه زادسر بنويس، چرا نمی‌نويسی؟!، بنويس كه تا نسل كنونی و نسل‌های آینده بدانند كه اين ساكنان زمين و خاك، كه برترند از فرشتگان آسمان و عالم افلاك، چه می‌گفتند و می‌گويند و چه كار كرده و می‌كنند و چه خواسته و می‌خواهند و كجا رفته و می‌روند و چرا می‌روند، وليکن  جرأت نمی‌کردم،  تا این‌که روزی مهمان عزیزی از برادران سپاهی به نام سردار پايدار، بر ما وارد شد و پس از استماع چندين خاطره‌ی ناب از عملكرد رزمندگان اسلام، توسط بيان اين نويسنده، از وی سؤال كرد ؛ آيا اين خاطرات را می‌نويسی؟، و آن لحظه‌ای كه زادسر پاسخ منفی داد، جناب ايشان با غضب فرمودند : اگر اين خاطرات را ننویسی، مطمئن باش كه به ساحت اقدس رزمندگان عزيز اسلام، خیانت كرده‌ای و خداوند از سر اين تقصير تو نخواهد گذشت.

 خلاصه‌الكلام، فرمايشات حضرت ايشان، چنان انقلاب و اضطرابی را در روح و روان اين طلبه‌ی بسيجی به وجود آورد كه نگو و نپرس، و مرتب از خود می‌پرسيد؛ زادسر و خيانت به رزمندگان اسلام، نعوذ‌بالله. و به خود می‌گفت : زادسر قلم بردار و بنويس تا كه وظيفه‌ات را انجام بدهی.

آری، خواننده‌ی عزيز سرانجام، مركب قلم بر مركب انگشتان سوار شد و نتيجه‌ی آن تاخت و تاز در ميدان قرطاس، اين شد كه اينك شما حضرات بزرگوار ملاحظه می‌فرماييد. بلی، بدين سان بود كه زادسر به فضل و كرم آن رفيق شفيق، نويسنده شد و نام او، در طومار اولين نويسندگان خاطرات رزمندگان اسلام، در تاريخ دوران دفاع مقدس، ثبت و ضبط گرديد و خداوند دقيق و رفيق، اين افتخار بس بزرگ را روزی اين بنده‌ی سراپا تقصيرش، فرمود.

از شما خوانندگان عزيز تقاضا دارد تا مرحمت فرماييد و از  لغزش‌های كوچك و بزرگ این نویسنده‌ و بضاعت مزجات او، درگذرید و او را عفو  کنید باشد كه ذات اقدس پروردگار هم از او بگذرد. بمنه و كرمه. و انتظار دارد كه رهنمودها و انتقادهایتان ر ا به نشانی فعلی نويسنده، يعنی ؛ از طريق پايگاه اطلاع رسانی : www.zadsar.ir بخش «تماس با ما»، منتقل كنيد، و يا با تلفن : 09121114355 ، هماهنگ نمايند.

از جمله‌ی رزمندگان اسلام، خصوصاً رزمندگان عظيم‌الشأن لشكر 41 ثارالله، استدعا دارد كه خاطرات و عكس‌های خود را از دوستان شهيد و جانبازمان، به نشانی فوق و يا پست الكترونيكی : zadsar@zadsar.ir ، ارسال فرماييد.

و السلام علیكم و علی جميع عبادالله‌الصالحين و رحمه‌الله و بركاته

طلبه‌ی بسيجی؛ علی زادسرجيرفتی

«خاطرات يك طلبه از جبهه‌های جنگ»

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین ، الحمد لله والحمد  حقه  کما یستحقه حمداً کثیراً واعوذ به من شّر نفسی انّ النفس لااماره بالسوء الاّ ما رحم ربی.(1)

ثمّ الصلوة و السلام علی البشیر النذیر و السراج المنیر، العبد المؤید و الرسول المسدد الذی سمی فی السّماء باحمد و فی‌الارضین بأبی القاسم مصطفی محمد صلی الله عليه و آله وسلم. ...

 

عزيزان من، دوستان شهيدم؛ در عمليات‌هاي مختلف و تاريخي :

 1 - «مطلع‌الفجر» (آزادسازي چغالوند و گيلان‌غرب)،

 2 - «فتح‌المبين» (آزادسازي دزفول و انديمشك از تيررس دشمن)،

 3 - «بيت‌المقدس» (آزادسازي سيدجابر، سوسنگرد و خرمشهر)،

 4 -  «والفجر مقدماتي»، (آزاد سازی فكه و چزابه)،

 5 - «خيبر»، (آزاد سازی جزاير مجنون)،

 6 - «بدر»، آزاد سازی بخش عظيمی از مناطق نفتی شرق دجله و . و . . )،

 7 - «والفجر 4 »، (كنترل پنجوين عراق و آزاد سازی كوهای مهم مشرف به مريوان)،

 8- «والفجر 8 » (آزاد سازی حدود 800 كيلومتر از اراضی مرضی و تسلط بر بندر فاو)،

 9 - «كربلاي 1 »  (آزادسازي مهران)،

 10 - «كربلاي 4 »، (انهدام تجهيزات وسيعی از دشمن در غرب اروند)،

 11- «كربلاي پنج» (شلمچه و پيش‌روی كيلومترها به سمت بصره)،

 و 12 - «مرصاد»، (به درك فرستادن منافقان بدتر از بعثی‌های كافر)،

 از زمستان 59 الي تابستان 67،

 كه جاي خالي يكايك شما سروران عظيم‌الشان و جليل القدر را، با همه‌ي وجودمان، حس و لمس مي‌كنيم، عزم را جزم ساخته تا به فضل الهی و مدد ارواح طيبه‌ی شما حضرات عاشق پيشه‌ای كه مشمول الطاف بی‌كران معشوق قرار گرفته‌ايد، باز نويسی خاطرات از شما را از هفته‌ی دفاع مقدس 1387 ، از سر بگيرم، و دوباره فكر را مشغول، قلمم را متمين و جانم را متبرك بسازم، لطفاً مرحمت فرموده و دستم را بگيريد و كمكم كنيد

 

معبودا، اگر چه در الفاظ گنجاندن عشق صادق آنان و به اوراق سپردن عشقبازی عملی و علنی ايشان، غيرممكن است و ناشدنی، وليكن این قلم بر آن است تا به به اذن تو ای پروردگار، به مقدار توان و شأن خود، حکایت آن عاشقان شيدا و راستينِ معشوق حقيقی و معبود واقعی را، روايت كند كه بعضاً يك شبه ره صد ساله رفتند، اگر چه از آن عارفان كم نظير تاريخ اسلام و جهان، نگاشتن، نه سزاوار چو منی است،  اما برای آسودگی دل و روح خود و پاسخ به وجدان خويش، قصد بر اين است تا خاطراتی را به يادگار بگذارد كه ؛

«آب دريا اگر نتوان كشيد

هم به قدر تشنگی بايد چشيد».

راز اين نگارش، نياز آن نيك اختران دل‌نواز، نيست، اهل نمازی كه خمپاره بود آنان را ساز و سوت چلچله (كاتيوشا)، بود برايشان آواز، بلكه احتياج شديد و ضروری امثال نگارش‌گر است كه از آنان بگويند و بنويسند، به آن دليل كه اولاً، يادآوری آن حماسه‌‌ها و رشادت‌ها، بسيارِبسيار مفيد است، ضمن اين‌كه دستور اكيد خدای سرمد نيز هست كه ؛ «و ذکر فان الذکری تنفع المؤ منین ( 55ذاریات ). »، و ثانياً، هر نوع ذكری از آن ذاكرين پر اذكار خالق دادار، ايمان ما را فزونی می‌بخشد و قلبمان را آرامش می‌دهد و حب‌الدنيا را، در ذهن، زبان و كردارمان، می‌كاهد.

 ان‌شاءالله در یوم الحساب، این عمل كم مقدار ما، خدمتی ناچیز به بندگان خدا که شیدا و عارف و مخلص او بودند، به حساب آيد، باشد كه مصاحبت دوستان شهيدمان، كه از اولياء و احباء خدا هستند، روزيمان گردد، بمنه و كرمه.

ای عزیز خواننده، لختی تأمل فرما و مطمئن باش كه آنچه را كه ملاحظه می‌فرماييد، افسانه نیست،  حکایت است، عمل است، شعار نیست، عشق ناب و پر طهارت باشد و نه سراب به شدت آلوده‌‌ی شهوت، لبريز از صدق است، و عاری از كذب، سر ريز از صفا و صميت بود، و بی جفا و كينه و خيانت. آنان، ترك لذات نفس كردند و از فنای خود حظ بسيار بردند، كه آنان جزو حقايق عالم هستی بودند و هستند، زيرا شهيدند آری شهيد، و شهيد تجلی بخش جلوه‌ای از جلوه‌های خداست و هرگز نمرده است و نميرد كه نمردن از ويژگی‌های ويژه‌ی ذات اقدس پروردگار جل‌جلاله، است.

وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿154 ، بقره﴾  و كسانى را كه در راه خدا كشته مى‏شوند مرده نخوانيد بلكه زنده‏اند ولى شما نمى‏دانيد.

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

  ثبت است برجريده عالم دوام ما

حماسه‌هایی كه از ايشان شنيده و خوانده‌اید، نه اين‌كه غلو نیست، بلكه بخش كمی از واقعيت و حقیقت عشق و اخلاص آنان است. داستان راستان كسانی است كه ز خود گم گردیدند و در خدا پيدا شدند.  وسر به سودای عشق در بازارهای پر مشتری غرب و جنوب كشور اسلامی و ايران علوی، زدند وچون کالایشان عالی بود و ضمیرشان از غلّ وغش خالی، مورد پسند آن دلبر طناز و پرعشوه و مشكل‌پسند، قرار گرفتند و خدا پسندانه، رفتند و سرانجام جانانه، جان به جان آفرین سپردند و بر عهد عاشق با معشوق، پايدار بماندند …

«‌ من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا  » [40]«  در بين مؤمنان مرداني هستند که به پيماني که با خدا بستند، صادقانه وفا کردند؛ برخي از آنها جانشان را فدا کردند و برخي منتظرند، و هيچ تبديل و دگرگوني ايجاد نکردند.   »

ای مهربان خواهر و برادر خواننده، یادمان نرود که یاران همه رفتند، آن هم چه غريبانه، و من و تو ماندیم وای كه چه زيان‌كارانه. ما مانده‌ايم و کوله باری سنگین از رسالت آنان بر دوش. دعا كنيد كه خدای عاقبتمان را ختم به خیر  بگرداند به بركت صلوات بر محمد آل محمد صلی‌الله و عليه و آله وسلم. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

 روشن است كه اگر خداوند منان بر ما منت ننهد و عاقبتمان را ختم به خیر نفرمايد، مصداق آیه‌ی شريفه‌ی قرآن كريم : «خسر الدنیا والاخره ذلک هو الخسران المبین»، خواهيم شد و از فيض بزرگ و جاودانه‌ی دیدار دوستان شهید، برای هميشه محروم خواهيم ماند.

و تو ای خواهر دلسوز و فداكار، فراموش نفرما كه مسؤوليتی زینبی(س) را با خود حمل می‌كنی که همانا ارث برادران شهید تو است و بدان كه كمترين وظيفه‌ی تو پاسداری از آرمان شهداء و احيای اهداف و پيمودن راه و پوييدن مسلكِ آنان است.

آری، این روايت، حکایت عاشقان با كفايت خداست ،آن عزیزانی که آخرین لحظات زندگیشان، سفارش به تبعيت از دستورات ولايت می‌كردند و، آخرين كلامی كه لب‌های مباركشان كه چون غنچه‌های نشكفته بود، زمزمه داشتند، عبارت بود از ؛ «و قاتلوهم حتي لا تکون فتنه و يکون الدين لله فان انتهوا فلا عدوان الا علي الظالمين(بقره-193) و با کافران جهاد کنيد تا فتنه و فساد از روي زمين برداشته شودو همه را آيين ،دين خدا باشد ،و اگر از فتنه و جنگ دست کشيدند(با آنها به عدالت رفتار کنيد که) ستم جز بر ستمکاران روا نيست.»، و ذكر رسا و مشخص آن نو گلان سرخ گلستان اسلام و تشيع، اين بود؛ «خمينی خمينی خدا نگهدار تو، بميرد بميرد دشمن خونخوار تو» و شعار توحيد يعنی «لا اله الا الله».

گفتند و عمل كردند كه ؛

يا ما سر خصم بكوبيم به سنگ

يا او سر ما به دار سازد آونگ

القصه در اين زمانه‌ی پر نيرنگ

يك كشته به نام به ز صد زنده به ننگ

انگار همين ديروز بود كه تاريخ آن روز است، يعنی روز 31/06/1359، كه اخبار تلويزيون را مستمع و بيننده بوديم كه آن فراری خائن به عنوان رئيس جمهور در صفحه‌ی جعبه‌‌ی جادويي ظاهر شد و با چگونگی حرف زدنش از شروع جنگ تحميلی، دل مردمان و سلحشور ايران مبارز و عاشورايی را خالی كرد كه قابل توصيف نيست، . لحظاتی بعد كه آن پير حكيم، عليم، خبير و مجرب با ظاهری آراسته و دلی آرام به وسيله‌ی تلويزيون آمد، طمأنينه‌ای خاص را بر دل‌های الهی مردم تازه انقلاب كرده، نازل كرد و فرمود :

(نقل به مضمون)، «دزدی آمده است و ترقه‌ای انداخته و گريخته است، جنگ خير است»

فضای  ایران اسلامی؛

 یکسال و چند ماه از پیروزی خدا پرستان اسلام آئین ایران علوی و ايرانيان عاشورايی، نگذشته بود و یک روز بیشتر به آغاز سال تحصیلی  نمانده بود که آسمان نیلگون و خدائی کشور امام زمان (ع)، با دود اگزوز میگهای روسی و . و . . . که خلبانانشان از بغداد و دارالعماره،  چون كركس‌های گرسنه‌ی آزار مردم و تشنه‌ی ضجه‌‌ی اطفال  مسلمان بودند، به هوا پريده بودند، قیرگون شد.

بلی، آرامش حاكم بر فضای انقلابی ایران اسلامی، این سرزمین امام زمان عليه‌السلام، با غرش آن طائران کافر صاحب، به هم خورد و زمین پاک کشور قرآنی‌مان، با انفجارهای بسيار مهیب و با قدرت تخريبی بالا كه پی در پی بودند و وحشت‌زا، به لرزش افتاد و تعدادی از فرودگاه‌های بزرگ و بين‌المللی كشور جمهوری اسلامی، بمباران شد، که الحمدلله، خيلی زود ترميم شدند و مورد بهره‌برداری قرار گرفتند، مگر فرودگاه بين‌المللی مهرآباد،  که مدتی تعطیل ماند.

همان‌گونه كه اشاره شد، با ظاهر شدن آن خائن به دین، ملك و ملت که اینک فراری است، در صفحه  تلويزیون و آن صحبت‌های کذائی، رعب و وحشت سراپای  امت  حزب الله  را فرا گرفته بود، که به ناگه «او» كه درود و سلام خدا و بندگانش نثار روح مطهر و ملكوتي‌اش باد، بر صفحه‌ی جعبه‌ی جادويی ظاهر شد، و وقتی كه جمال ملکوتی‌اش زيارت گرديد و تن صدای گوش‌نواز آن هدهد خوش الحان عالم قرآن، در فضا طنين انداخت، همه، آرام شدند و اضطراب‌ها كم شد، زيراآن بهترین عبد خدا  وقلب تپنده‌ی امت‌ اسلامی و کلمه  محبوب  قرن‌ها، کلماتی گهربار و  آرامش  بخش بر زبان جاری كرد كه گذشت ؛

«دزدی آمده است و ترقه‌ای در كرده و گريخته است، و . . .، جنگ  خیر است»، که معنی عملی و علنی همان كريمه‌ی  شریفه‌ی قرآن بود كه ؛  «کتب علیکم القتال و هو کره لکم و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبّوا و هو شرّ لکم والله یعلم و انتم لا تعلمون. (بقره/ 216) ترجمه: بر شما جهاد واجب شده است، و آن برای شما ناخوشایند است...».

جنگی  نا برابر

 جنگی نابرابر و با وسعت تمام جهان استكبار و همه‌ی دنيای کفر، از سويی، و كل عالم اسلام و قرآن و ولايت از ديگر سو، آغاز  شده بود  که  تاریخ  فرياد و ناله‌اش بلند شد و گوش مردمان را آزرده ‌كرد كه ديديد چه  شد؟، ورقی ديگر بر اوراق سیاه و پر جنايت عمر من اضافه گرديد و دگر باره من شاهد خيانت و جنایت یزیدیان، امويان و عباسيان معاصر، خواهم بود ...

بار ديگر تاریخ تکرار شده بود و مسلمانان آماده پیکار  شده و عزم ميدان كردند. دشمنی دیو سیرت و پلنگ صورت، به عرض و ناموس و دين و انقلاب ملت پورش برده و جوانان و رزمندگان عزيز اسلام از سراسر كشور به سوی  میادین  کار زار، شتافته و بر دشمن نابكار، هجوم بردند، كه حماسه‌ها خلق شد و عظمت‌ها پديدار گشت كه ماندنی شدند و عبرت‌آموز، كه مايه‌ی عزت ملي هستند و موجب مباهات هر ايرانی وطن‌خواهی، حتی ضد انقلابيون گريخته از وطن.

دو  صف در مقابل

آری  دو صف  در مقابل  هم آماده جنگ شده بودند، یکی حسینیان سینه چاک و یکرنگ، و دیگری   یزیدیان پر نیرنگ، سلاح آنان توپ و تانك است و بمب، و وسيله‌ی دفاعی اينان، ايمان است و تقوا و عشق خمينی و حب دفاع از وطن، به همراه تعدادی نارنجک قديمی و چندتا تفنگ ژ - 3 .

اینان متکی بر اسلحه‌های یزدانی و فرماندهی خمینی قدس‌سره، آن پیر ربانی، و آنان متکی بر سلاح‌های مدرن و مرگ آفرين و بعضاً در آن وقت بی نظير، به سركردگی ریگان آن جلاد شیطانی.

زندگی جنگ است و جانا بهر جنگ آماده شو 

نیست هنگام تأمل بی درنگ آماده شو

آری، از سی‌ويكم شهریور ماه يكهزاروسيصدوپنجاه‌ونه، به بعد بود که جوانان شیعی و ايرانی یکی پس از دیگری از خانه‌ها بیرون جستند و روانه‌ی اسواق و راهی ميادينی شدند که غیر از آنان و آن جنس مرغوبشان، دیگران را لیاقت  چنین خرید و فروشی نبود که نبود ؛

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت‌خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن نهراس

مردار بود هر که او را نکشند

و این گونه بود که مردانِ مرد و تک سوار روزگار غیبت كبرای مهدی صاحب‌الزمان عجل‌الله تعالی فرجه‌الشرف، به سوی مقصدی مشخص و بس مقدس، روان شدند تا به نوعی ديگر به مکه بروند و جوری ديگر طواف بكنند تا حاجی بشوند، اما غير متعارف.

حاجیان بی زاد و راحله ؛

حاجيان قصه‌ی ما پول و امكان دنيايی و مادی نداشتند، اما از نظر ايمانی مستطيع بودند و واجب‌الحج. زيرا در آن دوران كعبه‌ی عشق مورد تعرض واقع شده بود و سعی صفا و مروه را به مسابقه‌ی بين امريكا و شوروی سابق، مبدل ساخته بودند، و چون چنين بود، حجاج بیت الرحمان، ياری خمينی را با به مثابه‌ی پاسخ به فرمايش ؛ «خطّ الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه و ما أولهني الي اشتياق أسلا في اشتياق يعقوب الي يوسف .....  من كان باذلاً فينا مهجتة و موطناً علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا فاني راحل مصبحاً ان شاء الله»  مرگ همچون گردن بند بر گردن دختران جوان كشيده و بسته شده است و من به ديدار نياكان خود مشتاقم ، آن چنان اشتياقي كه يعقوب به ديدار يوسف داشت.» امام حسين عليه‌السلام دانستند و داستان پر ماجرای خود را آغاز كردند.

آغاز  قصه ؛

پاسداران جان بر کف و مردان سلحشور ايرانی و عاشورايی، گروه گروه عازم جبهه می‌شدند تا صداقت عهد خود را با صاحب قرآن، در مقام عمل ثابت كنند که خدای اخذ كرده است ؛ «ألم أعهد إليكم يا بنی آدم لا تعبدوا الشيطان إنه عدو مبين ٭ و أن اعبدونی هذا صراط مستقيم»(يس/60-61). اي فرزندان آدم آيا با شما عهد نبستم که شيطان را نپرستيد ؟! زيرا او دشمن آشکار شماست . ...

و همگی با هم سرود زیبای تشنگی وصال یار را سر می‌دادند و دسته‌جمعی می‌خواندند ؛ "اللهم رزقنا توفیق الشهاده فی  سبیلک . . .

بسیاری از آن عزیزان چنان سر دشمنان اسلام و قرآن را به سنگ کوبیدند که هنوز كه هنوز است، صدای التماس كفار بعثی در گوش‌ها طنین انداز است كه :"انا مسلم، نحن مسلمون و شعار معروفشان در خاطره‌ها مانده است كه ؛ «دخيل‌الخمينی، دخیل‌الخمینی».

اما این نویسنده‌ی سراپا تقصير و سراسر قصور، به عنوان طلبه‌ای کوچک شنونده‌ی اخبار جانگداز جنگ و تماشگر تشییع پيكر‌های پاك قدوسیان عالم خاک بود، و سخت گرفتار عذاب وجدان شده بود كه چرا هنوز به جنگ نرفته است و شور و شوق جنگ و عشق ديدار جنگجویان هم در دل‌او موج می‌زد .

شور ديدن ميادين نبرد و شنيدن سوت توپ، و شليك خمپاره، و تماشای «خمسه‌خمسه»، «چلچله»، «آرپی جی» و چگونگی جنگ هوائی در درون وي، غوغايی به پا کرده بود که سر انجام ماه خونین  فرا رسید ، محرم‌الحرام، ماه خون و ماتم و عزا، ماه حماسه آفرینی عزیز زهرا ، ماه رسوائی  یزیدیان بی حیا، ماه جهاد فی سبیل الله، از راه رسيد و مدرسه ما هم (مدرسه‌ی كرمانی‌ها)، بنا بر سنت دیرینه‌ی حوزه‌ی علميه‌ی قم تا نیمه‌ی اول محرم‌الحرام، تعطیل شد که طلاب كرمانی مقيم قم، به اطراف و اکناف  این  مرز و بوم حسینی  بروند و حسینیان را با امام حسين عليه‌السلام بيشتر آشنا بگردانند.

و این حقیر نويسنده هم که طلبه‌ای مبتدی بود و هست، بدون هيچ‌گونه هماهنگی قبلی، و بی‌مدرك و بی نشان به سوی اهواز شتافت و برای اولين بار بود كه . . .

.   ورود به شهر جنگ زده‌ی اهواز

 . .، وارد اهواز كه ‌شدم، با شهری مواجه شدم كه بهترين و سزاوارترين تعبير برای وضعيت آن، همان اصطلاح معروف كه عبارت است از «شهر جنگ زده»، است. شهری كه درجنوب غرب ایران قرار دارد و مرکز استان خوزستان زرخيز، پهناور و سلحشور می‌باشد.

          خوانندگان عزيز باور كنيد كه شرح آن حال و هوا و اوضاع بهم ريخته‌، قابل توصيف نيست، يك مثل ما داريم كه می‌گوييم «آنجا مرغ هم پر نمی‌زد»، حقيقتاً در شهری بزرگ، پرجمعيت و تاريخی مانند اهواز «مرغ هم پر نمی‌زد»، فقط گاه‌گاهی ماشين‌های گِل‌مالی شده‌ا‌ی كه خدمات رسانی برای خطوط مقدم جبهه‌های حق عليه باطل را به عهده داشتند، سكوت حاكم بر شهر بزرگ، بی‌ ترافيك و خالی از سكنه‌ی اهواز را درهم می‌شكست.

به راستی كه نه فقط باورش، بلكه تصورش هم برايم سخت بود كه اهواز گرفتار چنين مصيبت سخت و تلخی، شده باشد. خبری از هياهوی شهری و جيغ و داد بچه‌ها و دادوستد اهل تجارت نبود، اكثر شيشه‌های منازل مردم شكسته بود، بسياری از ديوارهای خانه‌های مردم سوراخ سوراخ شده بود. هيچ فرقی بين ويلاهای گرانقيمت ثروتمندان ساكن شمال اهواز با كوخ‌های محقر و نمور مردمان فقير جنوب آن ديار نابسامان شده، وجود نداشت، هر دو ناامن و بعضاً تخريب شده بودند، و با يك وجه اشتراك مشخص بودند كه آن‌هم، بی كسی بود، آری هردو بی‌صاحب مانده بودند، ويلاهای مجلل اغنيا و منازل محقر فقرا.

برخی از خيابان‌های شهر اهواز، در اثر انفجارهای پی‌درپی، وارث گودال‌های عميق و خطرساز شده بودند، كركره‌ی مغازه‌ها پايين و بسياری از آن‌ها سوراخ سوراخ بودند، و خلاصه‌ اين‌كه، نگارنده سخت مشغول تماشای شهر جنگ زده‌ی اهواز شده بود و شديداً متأثر و متأسف بود كه به ناگه غرش برق‌آسای ميگ‌های روسی عفلقی شنيده شد كه همراه بود باصدايی بس مهيب و ترس‌آور كه بعداً فهميديم آن صدای ناآشنا و وحشت‌زا، ناشی از شكستن ديوار صوتی هواپيماها بود كه به مرور اصطلاح آشنا و عادی مردمان شهرهايی چون دزفول، انديمشك، اهواز، تا تهران بزرگ، و ديگر شهرهای مناطق جنگی يا جنگ‌زده، شد، كه به يكديگر می‌گفتند؛ هواپيما ديوار صوتی را شكست.

نقاش اين خطوط را در آن هنگامه‌ی به يادماندنی، آنچنان رعب و وحشتی فراگرفته بود كه قابل شرح و بيان نيست، در بحبوحه‌ی ترس و اضطراب صدايی را شنيدم كه فرياد می‌زد؛ بخوابيد، بخوابيد، هواپيمای دشمن است، الآن بمب‌باران می‌كند، سنگر بگيريد، پناه بگيريد. حالا چگونه جنگنده‌های دشمن، از بالای سر ما رفتند، در كجا بمب‌های خود را ريختند؟، ما نفهميدم. آنچه كه ما دانستيم و باور كرديم، معانی عملی كلماتی چون؛ جنگ، بمب، ديوار صوتی، بخوابيد، سنگر بگيريد و مانند اين‌ها. در يك كلمه كه در عمل باور كرديم كه راستی راستی جنگ است و جنگ، خون است و آتش و شهيد است و شهادت. همچنين دانستيم كه ؛ «انماالدنيا فنا».

صاحب اين قلم در آن شرايطی كه بدان اشاره شد، در جای جای اهواز، به عنوان طلبه‌ای تنها وبی‌آشنا، دنبال راهی می‌گشت كه او را به خط مقدم جبهه رهنمون شود و كسی را می‌جست و آرزو می كرد كه بتواند مشكل عدم ارائه‌ی مدارك و برگه‌ی اعزام و واحد اعزام‌ كننده، و همانند اين گونه مسائل را كه مقدمات اعزام به جبهه را فراهم می‌كردند، برايش حل و فصل كند، و هر چه بيشتر می‌گشت كمتر می‌يافت، و غرق در اين ناكامی خود كه ناشی از خامی او پديد آمده بود، بود، كه متوجه شد كه اگر بخواهد به جبهه برود بايد به قم برگردد و از طريق يكی از نهادها‌ی مسؤول و اعزام كننده، بالاخص دفتر تبليغات قم راهی جبهه‌های غرب و يا جنوب بشود، و چنين كرد.

حالا چقدر طول كشيد و با چه وسيله‌ای به پليس راه اهواز رسيد و چگونه و با چه سختی به قم مراجعت كرد را متذكر نمی‌گردد، چون‌كه قصد بر اختصار و ناپرداختن به حواشی است.

حركت به سوی غرب و ورود به مدرسه‌ی علميه‌ی كرمانشاه

آبان پنجاه و نه بود يعنی حدود چهل روز از شروع جنگ گذشته بود كه برای اولين بار به قصد جبهه و به سوی جنوب حركت كردم كه اجمالاً مستحضر شديد، و در دی ماه پنجاه و نه بود كه برای دومين بار ولی با هماهنگی كامل و  با راهنمايی و در معيت يكی از اساتيد محترم و عزيز، راهی راه جبهه شدم، اما اين‌بار به سوی غرب و كرمانشاه. . . ،

http://tbn0.google.com/images?q=tbn:vDiF4NrLeeib-M:http://www.zadsar.ir/images/stories/08092006002.jpg

بسم الله الرحمن الرحيم

با عرض معذرت از وقفه‌ای كه پیش آمد و با تقاضای اغماض از این قصور و تقصیر نگارنده، بدین وسیله و ضمن آرزوی عاقبت‌ به خیری برای همگان، ادامه‌ی خاطرات را تقدیم می‌دارد.

بعد از ورود به شهر تاریخی و زیبای كرمانشاه كه در آن روزگار منابع رسمی، آن را باختران می‌نامیدند، ما را به سوی حوزه‌ی علمیه‌ی كرمانشاه هدایت كردند.

... زمستانی بسیار سرد، مردمان سردسیری كرمانشاه را احاطه كرده بود، و تحمل آن سوز زمستانی برای بچه‌های مناطق جنوب شرقی و غربی ایران اسلامی، همانند این بنده‌ی ضعیف خدا، كمی سخت بود، ولیكن گرمای شدید انتظار عزیمت به جبهه، بر آن سوز و سرما، غالب بود، و قلب ما سراسر عشق و دل ما مالامال از انتظاری شیرین و مقدس بود كه تا كسانی از آن سرزمین مقدس از راه برسند و این طلبه‌ی بسیجی و عاشق جبهه را با خود ببرند.

سرانجام پس از دو شبانه‌روز انتظاری سخت و كشنده، اتومبیلی به نام جیپ، مقابل در ورودی حوزه‌ی علمیه‌ی كرمانشاه ترمز كرد و جوانی رشید و خوش‌سیما و خوش‌لهجه، بنده را مخاطب ساخت و استفهامی فرمود: «زادسر شما هستید؟». بعد از استماع پاسخ «بله»، گفتند وسایل خود را جمع كن و بیا تا به جبهه برویم، و من جداً خوشحال شده و با انگیزه‌ای قوی سوار بر ماشینی شدم كه رانندگی آن را، آن جوان رعنا و شمشادین بر عهده داشت و با لهجه‌ی خوش شیرازی سر سخن با مرا باز كرد و پرسید، «كاكو، كی هستی، كجایی هستی، كجا درس می‌خوانی، چه می‌خوانی، چند سالی داری و .و . . .، و چرا به جبهه آمده‌ای؟» و نويسنده‌ی اين سطور جواب سؤالات حضرت ایشان را شروع كرد :

اسم من علی زادسر است، از اهالی جیرفت می‌باشم، در مدرسه‌ی كرمانی‌ها‌ی قم درس می‌خوانم و مشغول به سیوطی و معالم شده‌ام و اينك در خدمت جناب‌عالی هستم، بیست‌ودو سال سن دارم و دلم برای جبهه و جنگ و حال و هوای رزمندگان يك ذره شده است و شوق سر درآوردن از خمسه‌، خمسه و چل‌چله، بي‌قرارم است.

آنگاه «او» رضوان‌ا...تعالی‌علیه، من هم كاشف دانشجو و اهل شيراز هستم، شهر شیراز، و با همان لهجه‌ی خوش و بیان شیوایی كه داشت، از مدتی كه در جبهه بود و حال و هوای رزمندگان و چگونگی رزم بی‌امان آنان، روايت‌ها حكایت‌ها كرد و خاطره‌ها بيان فرمود و ماجراها به تصوير كشيد.

آن شهید عظیم‌الشأن كه نام شریفش كاشف بود و از محل شهادتش خواهیم گفت، از امام خمینی قدس‌سره گفت و زیبا می‌گفت كه چرا امام فرموده‌اند: «اگر به من خدمتگزار بگویید بهتر از این است كه رهبر بگویید» و سپس دلایل این كلام درربار و طلایی و الهی را توضیح می‌داد و از قول و فعل و تقریر ائمه‌ی معصومین سلام‌ا...علیهم‌اجمعین، برای اثبات عمق و عظمت این سخن، شاهد مثال می‌آورد. سپس رزمندگان اسلام را به توصيف نشست و به تصوير كشيد كه در اين مجال نايد. 

خلاصه آنچنان روح و جسم ما را در قبضه‌ی گفتار شیرین خود گرفته بود كه به ناگه ما متوجه شدیم كه شهرهای اسلام‌آباد غرب و كرند غرب را پشت سر گذاشته و در حال ورود به شهر جنگ‌زده‌ و ویران‌شده‌ی «سرپل ذهاب» شده‌ایم كه شباهت بسیار داشت به اهوازی كه قبلا برایتان توصیف كردیم، یعنی:

خالی از سكنه، مخروبه، یادآور مرگ و قبر و زلزله و سختی و مرارت. شهر سرپل ذهاب هم بسیار زیبا و دیدنی است و رودخانه‌ای خروشانی كه از وسط این شهر قشنگ، با آبی گوارا و خنك، غرش‌كنان عبور می‌كند، بيشتر تماشايی كرده است.

شهر سرپل ذهاب، مستقیماً در تیررس دشمن و بعثی‌های جنایتكار قرار داشت، از بالای ارتفاعات بازی‌دراز به صورت 100% بر شهر مشرف بودند و اگر پرنده‌ای هم عبور می‌كرد، با هجوم وحشیانه‌ی توپ‌های دوربرد آن‌ها مواجه می‌شد. تا آنجا كه به خاطر دارم خودروهای مختلفی كه در آمدوشد به سوی خطوط مقدم جبهه بودند، در دو نقطه در دید دشمن و خطر اصابت توپ‌های دوربرد عراقی‌ها قرار می‌گرفتند. نقطه‌ی اول منطقه‌ای بود كه تپه‌ها و بلندی‌های متعدد بعد از كرند غرب، پشت سر می‌گذاشتند و به حومه‌ی شهر سر پل ذهاب می‌رسیدند و نقطه‌ی دیگر مكانی بسیار خطرناك و حادثه‌خیز بود كه به سه‌راهی مرگ، معروف شده بود و جایی بود كه دیگر شهر سرپل ذهاب تمام می‌شد و می‌بایست به سمت چپ حركت می‌كردیم تا بعد از طی ده‌ها كیلومتر به پادگان بسیار، بسیار مهم و استراتژیك «ابوذر» می‌رسیدیم.

سه‌راهی را كه ذكر كردیم، خون شهیدان متعددی را به ناحق ریخته بود، زیرا بعثی‌های جنایتكار چون كركس‌های خون‌آشام بر بلندای كوه طولانی «بازی‌دراز» در كمین می‌نشستند و از آنجایی كه دقیقاً اطراف «آن سه‌راهی» را توسط گلوله‌های فسفری توپ به ثبت رسانیده بودند، همین كه وسیله‌ی نقلیه‌ای‌ و حتی اگر موتورسیكلتی را در حال نزدیك‌شدن به آن سه‌راهی می‌دیدند، بلافاصله گلوله‌های متعدد و پی‌درپی توپ دوربرد را به چپ و راست و وسط آن سه‌راهی شليك می‌كردند و جاده را پر از گودال‌های بزرگ و كوچك میساختند و در هم می‌نوردیدند، و بدین سبب بود كه توانسته بودند تعدادی از رزمندگان عزیز را به شهادت برسانند.

درست به خاطر دارم  كه برادر رزمنده و عزیزی كه دانشجویی بود شیرازی و نام شریفش «كاشف» بود، ما را به سوی «پادگان ابوذر» رهنمون بود، به سرعت جیپی را كه رانندگی می‌كرد، افزود و با حداكثر سرعت ممكن ما را از آن سه‌راهی عبور داد و برای اولین بار بود كه ما چگونگی انفجار توپ را از نزدیك ملاحظه می‌كردیم.

بعد از این كه از منطقه‌ی خطرخیز مذكور گذشتیم شهید كاشف داستان حماسه‌ی بی‌نظیر و تاریخی سردار سترگ لشكر اسلام شهید شیرودی آن تیزپرواز بی‌بدیل تاریخ هوانیروز جمهوری اسلامی در دوران دفاع مقدس را، برایمان بازگو كرد كه مختصری از آن كثير را تقديم می‌دارد :

پس از این كه متجاوزان بعثی از منطقه‌ی «دشت ذهاب» شهرستان گیلانغرب را توسط «كوه چغالوند» به محاصره در می‌آوردند و شهرستان «پل ذهاب» را اشغال می‌كنند، آنگاه به سوی شهرستان مرزی قصرشیرین می‌تازند و در مسیر شیطانی خویش آن حراميانی كه قطاع طريق هم بودند، همه چیز مردم را از داخل منازل آنان كه بعضاً سالم مانده بودند، به تاراج و یغما برده بودند و هنگامی كه از همه جهت خیالشان آسوده شده بود و با كمترین هزینه و تلفات در كل مناطق یادشده مستقر شده بودند، با آمادگی كامل و بیشترین تجهیزات لجستیكی و انسانی، به سوی پادگان بس مهم و استراتژیك و سوق‌الجیشی ابوذر، روانه شده بودند و خبر یورش خفاش‌هایی كه كورچشم و كبوددل بودند، به طرف «پادگان ابوذر»، چون بمبی دهشت‌زا در استان كرمانشاه می‌پیچید، و اینجاست كه نقش تاریخی و جاوادنه‌ی شهید شیرودی و همرزم نازنینش شهيد كشوری، را به رخ می‌كشاند.

اكنون و در روزگار خوشی و آرامش، از «شیرودی» سخن گفتن و یا مطلب نوشتن، هم آسان است و هم مورد توجه لازم واقع نمی‌شود، اما آن كسانی كه در آن شرایط بسیار بسیار سخت و پراضطراب و مأیوس‌كننده زندگی می‌كردند كه هر شبانه‌روز، بخش‌های بزرگی از مام مقدس وطن گرامی، به اشغال دشمنان در می‌آمد، درك می‌كردند كه شيرودی يعنی چه، و متأسفانه امثال آن شهيد، در آن زمان نيز غريب و ناشناخته بودند. بلی، ايرانيان و مردمانی كه حوادث و وقايع سال يكهزاروسيصدوپنجاه‌ونه را، شاهد بودند و اكنون دیگر پیران‌ آن اوقات مرده‌اند و جوانان آنان پیر شده‌اند و شیرخوارگان آواره‌ی‌شان، به مرز سی‌سالگی نزدیك می‌شوند، می‌دانند و می‌دانستند كه شیرودی یعنی چه و هر لحظه كه سخن از او به میان می‌آمد، تمام هوش و حواس‌ها جلب می‌شد تا بدانند كه گوینده و یا نویسنده چه می‌خواهد از شیرودی چه بگوید و نوشته‌اش چگونه نوشته‌ای است درباره‌ی شیرودی، شیرودی نام آشنا و دوست‌داشتنی دهه‌ی اول انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس است. شیرودی؟، و من و تو چه می‌دانیم كه كیست شيرودی و نقش او چیست؟ و حماسه‌اش چه عظمت و ابهتی داشت.

شیرودی را كوه‌ها و تپه‌های غرب كشور می‌شناسند، شیرودی را پادگان ابوذر خوب می‌شناسد، شیرودی را كه به راستی «شیر» پرغرش جبهه‌های غرب و «رود» خروشان ساری و جاری در روح و روان تمامی رزمندگان رزمنده و مردم غرب كشور است، دشمن بعثی و خائن و آدم‌كش، بهتر از ما می‌شناسد، آن ناكسانی كه ده‌ها تانك‌شان، توسط شيرودی به آتش كشيده شد، اگر زنده مانده باشند، خوب می‌دانند كه شيرودی يعنی چه.

آری، نقل محافل و ورد زبان خاص و عام بود كه عراقی‌ها پس از استقرار در شهر پل ذهاب و تصرف قصرشیرین و تسلط بر كل دشت ذهاب و اشراف بر شهر گیلانغرب، به قصد سیطره بر پادگان بس مهم و حیاتی و مؤثر «ابوذر» آماده‌ی عملیات می‌شوند و بعضاً می‌گفتند كه برخی از راننده‌های تانك‌های بعثیون می‌گفتند «أین طریق قم؟»، راه قم از كدام طرف است؟.

گفتيم كه "پادگان ابوذر" برابر معيارهای نظامی و امنيتی كليد فتح و تسط بر بخش معظم غرب كشور است، يعنی فتح تنگه‌ی پاتاق، در حقيقت تسلط بر استان كرمانشاه در پی دارد، و تنها راه به دست آوردن تنگه‌ی مذكور، در اختيار داشتن "پادگان ابوذر" می‌باشد كه از زمان ساخت آن كه در سال 1344 هجری شمسی صورت گرفته است تا پيروزی انقلاب شكوهمند اسلامی، به پادگان «شاهين» نيز معروف بوده است و مكان استقرار تيپ 3 اشكر 81 زرهی كرمانشاه قرار داشته است، و به بدين سبب بوده است كه متجاوزين عفلقی برای تصرف آن لحظه شماری می‌كرده‌اند و در اولين زمان ممكن با نيت شوم خود و با استفاده از ارابه‌ی قدرمند جنگی خويش و با خيالی راحت كه مقاومتی در كار نخواهد بود، به سوی پادگان مزبور يورش می‌برند.

الله اكبر از يك انسان مؤمن و معتقد به وعده‌های خدا چه عظمت و چقدر قدرتی كه ندارد، به راستی كه مصداق بارز ضرب‌المثل معروف فارسی است كه : «يك مرد جنگی به از صدهزار»، است در آن دقايق كه زيبنده‌تر است كه بگوييم، ثانيه‌های پر ماجرا و اضطراب‌زا كه كلمه‌ی بحران به معنی صحيح كلمه، بر آن شرايط، حساس و سخت صادق است، به ناگه مردی سترگ و بست‌وپنج‌ساله از مردستان خمينی كبير ره، و شيری دلاور از بيشه‌زار شيرمردان پرورش يافته‌ی روح‌اللهی، به دو نفر از همرزمان نامی و دلاور و هم‌عقيده خود، می‌فرمايد : (نقل به مضمون»، "ما از دستور ننگين فرمانده پادگان مبنی بر تخليه‌ی پادگان كه مطابق دستور فرماندهی وقت كل نيروهای مسلح، صادر شده است، سرپيچی می‌كنيم و با هلی‌كوپترهای كبرایی كه در اختيار داريم به قلب دشمن هجوم می‌بريم و به فضل پروردگار آن خبيث‌های كثيف را به عقب می‌رانيم، و هرگونه مسؤليت تمرد از دستور مافوق را به عهده گرفته و پاسخ‌گو هستم".

بدين‌سان، حماسه‌ای ديگر از كسی كه اهل دين و عرفان، او را آمرزيده، صالح برای پيشنمازی، يادآور قيافه‌ی مالك اشتر علی عليه‌السلام، و نامدارترين خلبان جهان، و . و . . . می‌دانستند، آغاز می‌گردد.

شهيد "شيرودی" و همرزمان كم نظير خود بر بالای آسمان پادگان به پرواز در می‌آيند و در مقام عمل به همگان می‌فهمانند كه كسی حق ندارد از پادگان خارج شود و لغو دستور متعفن بنی‌صدر خائن و پرعفن را، عملاً ابلاغ كرده و به سوی شهر پل‌ذهاب و مكان پيشروی دشمن می‌تازد و چون عقابان تيز پرواز، صاعقه‌وار بر ستون ده‌ها تانك عراقی فرود می‌آيند و آن‌ها را يكی پس‌از ديگری، در كمند صيادی خود، شكار می‌كنند و در حالی كه شهيد "شيرودی" پيشاپيش ديگر خلبانان كم نظير هوانيروز ارتش جمهوری اسلامی ايران، در پرواز بوده است و بی‌امان تانك‌های متجاوز را به آتش می‌كشانيده است، بعثی‌های پليد را مجبور به توقف و آنگاه عقب نشينی می‌سازد و آن يونيفرم پوشان استكبار، فرار را بر قرار و پيشروی، ترجيح می‌دهند و "شيرودی" و همرزمان عظيم‌الشأنش به عنوان فاتح باور نكردنی ميدان نبرد، به "پادگان ابوذر" مراجعت می‌فرمايند و آوای پيروزی سر می‌دهند كه الله اكبر، خمينی رهبر.

اگر می‌خواهيد بدانيد كه "شيرودی" يعنی چه، به سخنانی كه در پی می‌آيد عنايت فرماييد :

حضرت امام خمينی قدس‌سره :

"شيرودی"» آمرزيده شد"

حضرت آيت الله خامنه‌ای مدظله‌العالی :

"شيرودی"، اولين نظامي بود که در نماز به او اقتدار کردم. او مکتبي، مومن و جنگنده در راه خدا بود".

آيت‌الله هاشمي رفسنجاني  :

 " من در قيافه «"شيرودی"» مالک اشتر را ديدم."

شهيد دکتر مصطفي چمران :

(مضمون)، ""شيرودی"، ستاره درخشان جنگ‌هاي کردستان و مبارزه با ضد انقلاب مسلح داخلی بود"

شهيد تيمسار فلاحي، رئيس ستاد مشترک ارتش :

 ""شيرودی"، ناجي غرب و فاتح گردنه‌ها و ارتفاعات آريا، بازي‌دراز، ميمک، دشت ذهاب و "پادگان ابوذر"، بود. او غير ممکن‌های (دنيای جنگ) را ممکن ساخت. کسي بود که وقتي خبر شهادتش را به امام (ره) دادم، امام در باره‌ی وي فرمود:" او ("شيرودی") آمرزيده است".

صاحب نظران جنگ هاي هوايی :

 او ("شيرودی") را « نامدارترين خلبان جهان» بود.

اجازه بفرماييد كه در اين بخش، بخشی از فرمايشات همسر فداكار شهيد شيرودی را، به پاس احترام اين بانوی زينب‌گونه در تربيت فرزندان برومند آن شهيد والا مقام ، جهت استحصار تقديم نمايد :

"به گزارش ايسنا، در ادامه اين مراسم شاطرآبادي، همسر شهيد سرلشکر خلبان علي اکبر شيرودي، نيز در خصوص اين شهيد والا مقام اظهار داشت: من خداوند بزرگ را شاکرم که سعادت و لياقت همسري شخصيتي چون شيرودي را نصيب من نمود چرا که او فاتح جنگ کردستان و فاتح غرب کشور در جنگ تحميلي نام گرفته است.

وي افزود: شهيد شيرودي در ايثار و فداکاري به درجه اي از اخلاص رسيده بود که به حق آن را بايد جهاد في سبيل الله گفت.

وي ادامه داد: هنوز چند صباحي از حمله ناجوانمردانه نيروهاي تا دندان مسلح عراق نگذشته بود که از طرف فرمانده وقت پادگان هوانيروز در کرمانشاه دستور تخليه پادگان ابوذر در سرپل ذهاب صادر شد.

شاطرآبادي، همسر شهيد سرلشکر خلبان علي اکبر شيرودي يادآور شد: شهيد شيرودي در آن زمان شجاعانه و دلاورانه به همراه چند تن از همرا هانش با تمام قدرت در برابر دشمن ايستادگي کردند و با منهدم کردن تانک هاي دشمن باعث عقب نشيني آنها شدند و از سقوط پادگان ابوذر سرپل ذهاب هوانيروز جلوگيري کردند.

وي با بيان خاطره‌اي از آن عمليات و ويژگي هاي اخلاقي شهيد شيرودي خاطر نشان کرد: پس از گذشت چندين هفته به علت بيماري فرزندن با پادگان سرپل ذهاب تماس گرفته و پيغام دادم که به شيرودي اطلاع دهيد که براي مداواي فرزندش که ‌‌٦ ماهه بود و حال بسيار وخيمي داشت به کرمانشاه بيايد که ايشان در جواب گفته بود جان يک نفر حتي فرزندم در قبال صدها جوان که در برابر ديدگانم هر روز پرپر مي شوند ارزشي ندارد.

همسر شهيد سرلشکر خلبان علي اکبر شيرودي ادامه داد: وقتي دشمن بعثي منزل ما را که در يکي از آپارتمان هاي سازماني شهرک هوانيروز کرمانشاه بود مورد حمله قرار داد من به اتفاق فرزندم در شمال در منزل پدر شهيد اقامت داشتيم و زماني که موضوع تخريب منزل را به شهيد شيرودي اطلاع داده بودند ايشان در جواب گفته بود« فداي سر امام(ره) .»

دكتر شاطري تصريح کرد: ايشان معتقد بود که ما براي يک وجب خاک و کشورگشايي نمي جنگيم بلکه براي احياي اسلام و سقوط صدام نبرد مي کنيم.

وي با بيان اين که همسرش، شهيد شيرودي معتقد بود که « در جبهه، ايمان مي جنگد و نه تخصص » اظهار داشت: زماني که خبر شهادت شيرودي را به حضرت امام(ره) دادند ايشان پس از اندکي مکث فرمودند شيرودي آمرزيده شد.همچنين مقام معظم رهبري فرموده اند شيرودي اولين نظامي بود که به او اقتدا کردم و نماز خواندم و آيت ا... هاشمي رفسنجاني درباره شهيد شيرودي گفته اند: در چهره شيرودي مالک اشتر را ديدم، خدا مي داند که قصد اغراق ندارم اما ايمانش ، ابهتش و نفوذ کلامش مالک اشتر را مجسم مي کرد.

همچنين دکتر شهيد مصطفي چمران درباره ايشان گفته است: شيرودي از چهره هاي درخشان جنگ کردستان بود و همچنين به گفته همرزمش حميدرضا آرش که در روز حادثه به عنوان کمک خلبان با شيرودي همراه بوده است: فردي به شجاعت شيرودي ديگر مادر نخواهد زاييد."

منبع : ساجد(سايت جامع دفاع مقدس)

               بلی خواننده‌ی گرامی، تقريباً خلاصه‌ی داستان مرحوم مغفور شهيد والامقام شيرودی كم نظير، توسط شهيد كاشف، بيان شده بود كه جيپی كه افتخار پيدا كرده بود تا راننده‌اش شهيد كاشف باشد و نويسنده هم به همراهی آن شهيد بزرگوار مفتخر شده بود، وارد پادگان نامی و سوق‌الجيشی ابوذر گرديد.

           پادگان ابوذر به دو بخش تقسيم شده بود، نيمی از آن در اختيار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نيم ديگرش از آن ارتش جمهوری اسلامی ايران، قرار داشت . .   

پادگان ابوذر به دو بخش تقسيم شده بود، نيمی از آن، در اختيار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و نيم ديگرش از آنِ ارتش جمهوری اسلامی ايران، قرار داشت . .

آری، پادگان ابوذر از جهات مختلف قابل توجه بود، محل احداث، نوع مهندسی ساختمان‌ها، چگونگی ساخت طبقات و ايضاً وضعيت خيابان‌هايش، برای هر تازه واردی چون نگارنده جالب بود، و از نظر استراتژيك بودنش هم همين بس است كه بدانيد كه بارها و بارها و بلكه ده‌ها بار، انواع جنگنده‌های بعثی‌های عفلقی، به نمايندگی از چهل‌وچند كشور و در رأس آ‌ن‌ها استكبار جهانی، به اين منطقه‌ی سوق‌الجيشی هجوم بردند و الحمدلله نتوانستند كاری از پيش بردند كه احتمالاً هنوز هم آثار جراحات آن حملات ددمنشانه، بر در و ديوار «پادگان ابوذر»، باقی مانده باشد.

سه‌ماه و اندی از شروع جنگ تحميلی گذشته است كه اين قلم لياقت حضور در محل استقرار رزمندگان اسلام را به دست آورده است. شهيد با شرف و جاودانه نشان «كاشف»، آن دانشجوی شيرازی كه در آن هنگامه ديگر پاسدار سپاه اسلام بود، ما را به جمع صميمی خود و محضر مبارك و منور پاسداران عظيم‌الشأن و داوطلبان جليل‌القدری كه حقيقتاً حضور در جبهه‌ها، نور ايمان را در دل‌شان بيش از پيش نفوذ داده بود و در چهره‌ها و جبينشان تابانيده بود، رهنمون شد و افتخار مصاحبت و معاشرت با آن‌چنان رزمندگانی را واسطه گرديد.

تا مكان استقرار و اتاق سكونت ما مشخص شد، نزديك وقت اذان شد، شهيد بزرگوار «كاشف»، ما را به سوی نمازخانه‌ی پادگان هدايت فرمودند، مكانی كه به نمازخانه(مسجد)، مبدل شده بود، زيبا و روح‌افزا و چشم‌انداز خوشی داشت و قبل از پيروزی انقلاب شكوهمند اسلامی، سالن آمفی‌تآتر بوده است. طنين دل‌نواز اذان در فضای پادگان پيچيد و رائحه‌ی خوش بندگی بهترين بندگان خدا، مشام جمله‌ی مسقرين در پادگان را نوازش داد. بعد از اتمام اذان اعلانی، اذان نماز را هم گفتند، و به بنده امر كردند كه بايد نماز جماعت را اقامه كنید. آه كه چقدر سخت بود كه چون منی سيه‌روی و شرمنده از بندگی خدا، امام جماعت كسانی بشود كه همانند آنان در تاريخ ايران اسلامی و علوی، بسيار كم شمارند.

اين عبد عاصی خداوند عليم و جبار، كه متأسفانه چنان لياقتی را پيدا نكرده بود و هنوز هم، هر چه كه التماس كرد كه معافش بدارند، رضايت ندادند و كه ندادند، و در پاسخ درخواست‌های مكرر اين طلبه‌ی بی‌بضاعتی كه هنوز به صورت رسمی معمم نشده بود، فرمودند، كه حضرت امام خمينی قدس‌سره فرموده است كه در جايی كه روحانی هست، ديگران نماز جماعت را اقامه نكنند. در هر حال چاره‌ای جز پوشيدن لباس مقدس روحانيت و قبول امامت نماز جماعت آنان، توسط اين عبد سراپاتقصير درگاه پروردگار نبود. خدا را در آن حال و در اين قال، سوگند می‌دهم كه به احترام آنان كه بسياری‌شان به شرف شهادت نايل آمده‌اند، از ما قبول كرده باشد و بعد از اين نيز.

بعد از اقامه‌ی نماز جماعت، راهی ساختمان چند طبقه‌ای شديم كه در اختيار آموزش پادگان امام حسين عليه‌السلام تهران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، قرار داشت و ساكنين عالی‌مقام آن مكانی كه با بركت شده بود، بيشتر بچه‌های آموزش سپاه و از واحد تخريب بودند و چند نفری هم از آنان از نيروهای داوطلب، با عنوان چريك‌های جنگ‌های نامنظم، بودند. نگارنده از يك سو، بسيار خوشحال بود كه خداوند سبحان بر او منت گذاشته است و به او توفيق مصاحبت چنين جمع جميل و جليلی را روزيش فرموده است، و از طرفی هم به شدت نگران و متأسف بود كه چرا بايد همانند وی، پيشنماز چنين راد مردان بزرگی باشد.

سرانجام باب آشنايی با كسانی كه بسياری از آنان به فيض فوز بزرگ شهادت رسيده‌اند و "عند ربهم يرزقون"ند، باز شد و نام بلند و آسمانی بعضی از آن طائران عالم قدس، عبارت بود از ؛

شهيد والامقام و پرخلوص، (به تعبير امروزی) سردار پاسدار عباس ملكی رضوان‌الله‌تعالی‌عليه، فرمانده‌‌ی عمليات «مطلع‌الفجر» كه به آزادی قله‌ی چغالوند انجاميد و به عنوان عيدی رزمندگان اسلام به امت حزب‌الله ايران اسلامی، لقب گرفت. شرح شهادت آن فرمانده‌ی دلاور و سلحشور، خواهد آمد.

شهيد بلند مرتبه و پاك‌سرشت سردار پاسدار مرتضی كهن رضوان‌الله‌تعالی‌عليه، كه از معدود كسانی بود كه دارای سجايا و فضائل خاصی شده بود كه ره چند دهه‌ی عرفا را چند ماهه طی كرده بود، كه از ايشان و چگونگی‌شهادتش سخن‌ها تقديم خواهد شد.

شهيد عظيم‌الشأن و آسمانی‌تبار شهيد سردار پاسدار كاشف رضوان‌الله‌تعالی‌عليه، كه در عمليات معروفی به اسم عمليات منطقه‌ی كورموش حد فاصل بين «پل‌ذهاب و قصرشيرين»، به زيارت يار و نگار خويش و ديدار ائمه‌ی هدی سلام‌الله‌عليهم اجمعين، شرفياب شد.

شهيد والاگهر و گران‌سنگ سردار پاسدار اشتهاردی رضوان‌الله‌تعالی‌عليه، كه متأسفانه اطلاع دقيقی از كيفيت شهادتش را در اختيار ندارد.

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار خسرو عروجعلی زيده عزه معروف به"دايی".

مرد در انتضار شهادت نشسته، جانباز بزرگ سردار پاسدار مهدی معينی زيده عزه.

مرد در انتضار شهادت نشسته، جانباز بزرگ و كم نظير  سردار پاسدار عباس شنكايی زيده عزه كه از او سخن‌ها تقديم حضور شريفتان خواهد شد.

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار سعيد چيت‌ساز زيده عزه

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار گودرزی زيده عزه فرماندهی معزز لشكر حفاظت ولی عصر عليه‌السلام مستقر در خيابان پاستور.

مرد هميشه خوش مشرب و خوش خنده و در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار رسول خليق‌فرد زيده عزه

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار منصوری زيده عزه

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار فرهاد صادقی زيده عزه

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار غياثوند زيده عزه

مرد در انتضار شهادت نشسته، سردار پاسدار حاجی آزاد زيده عزه

قيافه‌ها بشاش و نورانی، پيشانی‌ها بلند و بعضاً "من اثر سجود" پينه بسته، لب‌ها متبسم، سخن‌ها پر از مهر و قلب‌ها مالامال از محبت، الفاظ با معنی و با معنويت، خاطره‌ها شيرين و شنيدنی، دعواها ديدنی و ستودنی، دل‌ها پراميد و سينه‌ها فراخ و گوش‌ها شنوا، چشم‌‌هاغيرآلوده و تيزبين و . و. . .، زيرا نوع آن‌ها با مشابه‌ی خويش در شهر‌ها و زرق وبرق زندگی معمولی روزمره، اساساً فرق داشت. به فضل پروردگار اين بنده‌ی كوچك خدا مشمول اين ضرب‌المثل مشهور فارسی شده بود كه "همنشين تو، از تو، به بايد ـــــــ تا تو را عقل و دين بيفزايد".

سرانجام نگارنده به عنوان امام جماعت مسجد پادگان ابوذر، ظهرها و شب‌ها نماز را اقامه می‌كرد و بين‌الصلاتين ظهر و عصر چند دقيقه‌ای به بيان مسائل شرعی می‌پرداخت و بعد از نماز مغرب و عشاء هم دقايقی را به سخنرانی‌های حماسی پيرامون جنگ و جهاد و دفاع در فرهنگ و منطق اسلام عزيز و قرآن كريم، اختصاص می‌داد.

در يكی از شب‌ها به بخش‌هايی از مظلوميت‌های بسيار و بی‌نمونه‌ی اول مظلوم جهان مولی‌الكونين و امام‌المتقين علی‌بن ابی‌طالب صلوات‌الله عليهما، داد سخن سرداده و با آه و فرياد، به پاره‌ای از خدعه‌ها و حقه‌بازی‌های معاويه‌ی جنايتكار اشاره كرده و از خيانت‌های آن بزرگ جنايتكار تاريخ، داستان‌ها گفت و مثال‌ها آورد كه شرح آن‌ها در اين مجال نشايد، ضماير مثال‌ها به صورت تلويحی مرجع خود را پيدا می‌كرد و رزمندگان سپاهی و ارتشی و داوطلب، عملكرد بنی‌صدر خائن را كه به عنوان فرمانده‌ی كل قوا، به ارباب واقعی خودش معاويه‌ی ملعون اقتدا كرده بود و به كارشكنی و سنگ‌اندازی در رابطه با جنگ و جبهه، شهره شده بود، با اعمال و رفتار و گفتار معاوية‌، تطبيق می‌دادند و با يكديگر تبادل نظر می كردند.

شب دوم و يا سوم، بعد از سخنرانی، رزمنده‌ای خطاب به اين‌جانب فرمود : لانی نگو، اختلاف درست می‌شود، بنی‌صدر رئيس جمهور است، فرمانده‌ی كل قوا است، در بين برخی از برادران ارتشی، طرفدارانی دارد و ممكن است ......................

ادامه دارد . . .

فعلاً تا آماده شدن ادامه‌ی بازنويسی «خاطرات يك طلبه از جبهه‌های جنگ»، لطفاً اين گزارش را كه در نوع خودش خاطره‌ی خوبی است، ملاحظه بفرماييد :

گزارشگر : محمد اکبری   

   داخلی  آرشيو گزارش   اجتماعی

 چهارشنبه 4 مهر 1386 - ساعت 16:35     

  مرجع : سايت خبری آينده روشن 

علی زادسر جیرفتی، نماینده سه دوره مجلس شورای اسلامی؛ چندی است که در بیمارستان قلب تهران به دلیل عارضه قلبی بستری شده است.

         به مناسبت هفته دفاع مقدس و سوابق رزمندگی و جانبازی ایشان و تالیف کتاب های خاطرات یک طلبه از جبهه با او گفت وگو کردیم.

او می‌گوید: در طول هشت سال حضور در جبهه‌ها توفیق شرکت در دوازده عملیات را در کسوت طلبه رزمنده داشته‌ام و اولین باری که به جبهه فراخوانده شدم، دی ماه سال پنجاه و نه بود که به عنوان طلبه بسیجی در پادگان ابوذر غرب مستقر شدم.

در آن ایام دشمن پل ذهاب را اشغال کرده بود و خوب به یاد دارم که اولین شیرینی پیروزی اسلام را زمانی به کام چشیدم که در تاریخ 29 اسفند سال پنجاه و نه در عملیاتی شرکت داشتم که در آن با فضل خداوند چغالوند آزاد شد و در پیام رزمندگان به مردم ایران اسلامی این پیروزی، هدیه نوروزی به ملت خوانده شد.

او بیش از هفت جلد کتاب با عنوان خاطرات یک طلبه از جبهه را به تحریر درآورده و بسیاری از خاطراتش در روزنامه‌های کثیرالانتشار طی سال های شصت تا هفتاد به چاپ رسیده است و تنها توانسته سه جلد کتاب از مجموعه خاطراتش را چاپ کند. وی علت آن را مضیقه‌ها و محدودیت های موجود عنوان می‌کند. وی با گلایه‌ای همراه با منطق از بی‌مهری های موجود نسبت به عده‌ای از اهالی قلم که در حوزه ادبیات دفاع مقدس حضور دارند سخن می‌راند و اظهار می‌کند، هنوز حرف های زیادی برای گفتن دارم که موفق به بیان و انتقال آن نشدم.

طلبه جوان جبهه‌ها در جواب خواسته ما به جهت بیان روایتی از جنگ که تا به حال جایی بازگو نکرده است می‌گوید: من با توجه به حساسیت زیاد روی این موضوع باز هم نسبت به درک ممتاز و ارائه آن هنوز بسیاری از مطالب را عنوان نکرده‌ام.

وی با اشاره به عمامه بالای سرش می‌گوید: به عنوان مثال به خاطر دارم که عمامه‌ام در سه اتفاق داستان ‌ساز شد؛

http://www.rasanews.ir/Images/News/Larg_Pic/26-7-1389/IMAGE634230414752656250.jpg

بار اول زمانی بود که چغالوند آزاد شده بود و به دلیل نبود کمک های اولیه عمامه‌ام را که در عملیات ها دور کمرم می‌پیچیدم باز کردم و رزمندگان آن را به صورت قطعه‌های کوچک تر در آوردند و به واسطه عمامه پنج متری ده ها مجروح پانسمان شدند. نوبت دیگر در آزادسازی خرمشهر بود که در شب عملیات به شدت مجروح شدم و به بیمارستان اورژانس در جبهه انتقال یافتم. در آن جا پزشک برای شناسایی جراحت پیراهنم را پاره کرد و برای باز کردن زخم سعی در باز کردن عمامه خونی کرد، ولی هر چه باز می‌کرد نوار خون آلود بلند نمی‌شد تا این که با تعجب گفت: این چیه که به کمر بستی؟ چرا این قدر طولانی است؟ و من با ناله گفتم عمامه. او با خنده و تعجب گفت: عمامه، تو طلبه‌ای؟ چرا عمامه دور کمرت است؟ و بار آخر در عملیات والفجر هشت بود که در شرایطی خاص برای بستن دست های سی و پنج اسیر عراقی عمامه‌ام سی و پنج تکه شد و با آن دست های عراقی ها را بستند.

وی در پاسخ به این سوال که چرا در بعضی موارد او و امثال او سانسور می‌شوند، اظهار کرد: من خود نیز متعجب هستم که با توجه به پیگیری های رسانه برای انعکاس و بیان درس دفاع چگونه است که از بعضی بازیگران و حادثه نگاران این عرصه پرهیز می‌شود. حال آن که گفتن کامل هر چیز است که باعث تاثیرگذاری آن می‌شود و اگر از بعضی اشخاص و اتفاقات عملا دوری کنیم، جذابیت های خود را از دست می‌دهد.

وی درباره خود می‌گوید: اما علت سانسور شدن خود را در عرصه فرهنگی دفاع مقدس را به خوبی نمی‌دانم. بعضی از دوستان دلسوز بر این باورند که زادسر تند و صریح است و برخوردهایش مستقیم و رودر رو، ولی این بهانه درستی نیست، چون اگر این گونه بوده‌ام تنها به خاطر تاسی از ولایت و مقام معظم رهبری بوده که فرموده‌اند هیچ چیز بهتر از صراحت کلام نیست.

وی با اشاره به این نکته که تنها علت برگزیده شدن مستمر خود در جیرفت به خاطر شهدا و رزمندگان است، افزود: موکلان محترم جیرفتی‌ام تنها به دلیل آبرویی که به لطف خداوند و به خاطر نزدیکی با خانواده شهدا و رزمندگان داشته‌ام و لطفی که این خانواده‌های گرامی به حقیر دارند، مرا به عنوان خدمتگزار انتخاب می‌کنند و خوب می‌دانم که هر چه دارم از صدقه سر شهداست و تا زمانی که این مردم شهید داده به خدمتگزار خود اعتماد داشته باشند و خواسته باشند در هر عرصه‌ای خدمتگزاری می کنم.

جهادگر دیروز می‌گوید، اکنون در اواسط دهه هشتاد هستیم و با گذشت دو دهه از حماسه حسینی معاصر، این سوال برایم وجود دارد که با توجه به این همه ادعا برای زنده نگه داشتن خون شهدا و ارزش های دفاع مقدس و با توجه به حذف راویان کوچکی چون من و امثال من که بسیار هستند، چگونه می‌خواهند این معصومیت های در حال از دست رفتن را در دل جوانان آینده جای دهند و من به راستی نگران روند جاری رفتار مسئولان و سیاست مداران هستم. با توجه به این باور صحیح و برگرفته از قرآن مجید که شهدا زنده‌اند و نزد پروردگار روزی می‌خورند؛ ای آنانی که دفاع مقدس را درک کردید و اکنون در پست و مسئولیت قرار دارید چرا شرمنده کوتاهی‌هایتان نیستید. آیا باور ندارید که شهیدان شما را می‌نگرند و در قیامت روبروی شما می‌ایستند و چرا ادعاهای حزبی و منافع سیاسی‌تان را به خیلی چیزهای مهم‌ ترجیح می‌دهید. و این سوال را ابتدا از خودم می‌پرسم که آیا ما خدای این نظام و انقلاب هستیم یا انقلاب باید فدای ما بشود؟ متاسفانه برخی‌مان مورد دوم را دنبال می‌کنیم. ادعای اسمی از شهدا کافی نیست، بلکه ادعا در این زمان باید رسمی باشد.

وی در آخر کلام خود اشاره به این نکته دارد که جوان و جامعه جوان امروز تشنه معارف هستند و این تشنگی معنوی را به هر طریقی ابراز می‌کند. راه‌هایی که شاید در صورت عدم جهت‌دهی صحیح فرجام مطلوبی نداشته باشد و این جهت‌دهی نیز فقط به واسطه بیان روشن و شفاف است. تنها کافی است که بدون پیرایه و گزینش در قالب های مختلف مطالب درست را بگویی در آن زمان است که اعجاز کلام را خواهیم دید. در حقیقت جذابیت در راستی گفتار است. با رواج یافتن پیامک هایی که در عصرهای جمعه در میان جوانان پایتخت با مضمون انتظار فرج و امید به منظور این نکته را دریابیم که جوان امروز جامعه به دنبال درمان دردهای معنوی خود است. سوال این است که چرا نباید برای این سنت های قشنگ که نشان دهنده روز آمد شدن فرهنگ اسلامی است و ما در ایجاد آن به نوعی واسطه بی انگیزه بوده‌ایم شریک نشویم و به آن ها جهت ندهیم. و چرا برای مسائل معنوی و اعتقادی جامعه که به خودی خود جذابیت دارد بیانگر خوبی نباشیم. این سوالی است که مسئولان به خصوص مسئولان فرهنگی نظام اسلامی باید پاسخگوی آن باشند. هر چند همه مسئولین در نظام اسلامی باید فرهنگی باشند.

. . . . 

دیدگاه‌ها   

#1 mostafa 1392-07-01 20:58

با سلام ،ادب و عرض ارادت
سلام و درود خداوند بر شما و تمامی جان بر کفانی که به دعوت امامشان خمینی کبیر لبیک گفته و از تمام هستیشان گذشتند تا به دنیا ثابت کنند تا با بر آن عهدی که بستند تا آخر هستند.
تقدیم به تمام شهیدان،جانبازان و ایثار گران دفاع مقدس
نمرده اند شهیدان
نمرده اند شهیدان که ماه و خورشیدند
که کشتگان وطن زندگان جاویدند

خلاف شمع که می گرید از هلاکت خویش
به روز رزم سپردند جان و خندیدند

فراز چرخ نهادند پای چون بهرام
اگر چه دامن از این خاکدان فروچیدند

به جان خصم فکندند لرزه هم چون بید
ولی چو کوه ز باد اجل نلرزیدند

بر آستان رضا چون غبار بنشستند
بر آسمان شرف هم چو مه درخشیدند

به جنگ اگر دشمن نقد جان نمی داد
به جان دوست چنین منزلت نمی دیدند

اگر به دیده ی بیگانه اند چون شب تار
ولی به دیده ی ما هم چو صبح امیدند

به جان پاک شهیدان که زنده اند رهی
دلاوران که سزاوار جشن جاویدند.
نقل قول کردن
نوشتن دیدگاه
تصویر امنیتی تصویر امنیتی جدید

روز عید فطر كدورت‌ها را دور بریزید

روز عید فطر كدورت‌ها را دور بریزید زادسرجیرفتی: مردم مسلمان با حضور یك‌پارچه در عید فطر تمام كدورت‌ها را دور ریخته و پس از یك ماه عبادت ، دل‌هایشان آماده یك زندگی مملو از معنویت و شادابی می‌شود ادامه . . . گروه استانها / حوزه همدان...

در پاسخ به نامه‌ی پویش مردمی آوای هلیل

در پاسخ به نامه‌ی پویش مردمی آوای هلیل تمدن های تاریخی و مانا، در کنار آب ها و رودخانه‌ها، توسط کسانی که محل استقرار خود را، موطن همیشگی برگزیده اند، ساخته، پرداخته، و عالم گیر شده‌اند. بنابراین استعمال کلمه تمدن هلیل، غلط، غیرراست، و جیرفت زدا خواهد بود. احتمالآ در خاطر مبارکتان باشد که سال های سال...

جنایات سبزِ سیا،موساد،ام آی ۶، 1388

جنایات سبزِ سیا،موساد،ام آی ۶، 1388 بنده‌ شك ‌ندارم ‌كه ‌جریان ‌نفاق، ‌كه ‌دست‌ نیاز به سوی ‌ترامپ ‌دراز كرده ‌است، هیچ آخوندی چه خوب و چه بد مثل خاتمی را، هیچ وقت قبول نداشته و ندارد، طراحان طرح آشتی ملی، به‌ چیزی ‌كمتر از سرنگونی نظام جمهوری ‌اسلامی ‌ایران و تسلط مجدد امریکا، رضایت ‌نخواهند...

نوکر دربست ترامپ، الهی خدا بکشد تو را

نوکر دربست ترامپ، الهی خدا بکشد تو را تو در کمین نشسته‌ای تا انتقام ناکامی‌های چهل ساله‌ات را، از تار، تنبور، وافور، کاباره، رقاصه‌ها، قمار، شراب، مستی‌ها شبانه، خوردن و بردن شاهانه، و . و ...، همه و همه را، از امام و مولا و مقتدای مؤمنان و شهیدان و آزادگان، حضرت امام خامنه‌ای مدظله‌العالی، بگیری، که مثل...

بوی خوش عصیان حزب‌الله، علیه اشرافیگری

بوی خوش عصیان حزب‌الله، علیه اشرافیگری قلم و بیان زادسرجیرفتی, [21.07.17 17:35] https://www.instagram.com/p/BWzzK9djf_b/ زادسرجیرفتی: از عید سعید فطر و شعر حماسی دکتر میثم مطیعی، و سخنان امروز نماینده محترم دانشجویان، قبل از خطبه‌های نماز جمعه، بوی خوش انقلاب و عصیان اهل ولاء، علیه اشرافیگری و کداخداپرستی استشمام می‌شود. به گمانم طولی نکشد که شعار "روحانی امریکایی،...

به امید تودهنی زدن به ترامپ بدکاره

به امید تودهنی زدن به ترامپ بدکاره ما که جزو انقلابیان قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هستیم، به راه، آمان و اهدافمان، آگاه، مؤمن، مصمم و جدی بودیم، و اکنون نیز، و تا زنده هستیم ان‌شاءالله چنینیم. بنده و مانند نگارنده، یقین و ایمان داشتیم که شکنجه دیدن در راه خدا، ثواب دارد، سرباز امام زمان علیه‌السلام...

امریکا که ایران نیست که رئیس جمهورش

امریکا که ایران نیست که رئیس جمهورش امریکا که مثل کشور ما که نیست که رئیس جمهور بتواند حتی خدای‌ناکرده ساز مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران را هم، کوک کند. یا عناصر مخالف اصل نظام را، مسؤولیت بدهد. یا مقابل حکومت پنهان (رهبری) امریکا بایستد، هرگز، کما...

دغدغه‌هایی از فضای مجازی کشور(2)

دغدغه‌هایی از فضای مجازی کشور(2) اغلاط املایی تا دلتان بخواهد. زیاد خوانده و می‌خوانیم که "خواهش می‌کنم"، را خواهشاً می‌نویسند؟ "ثانیا"، را دوماً، "ثالثاً" را سوماً، ...، "تاسعاً"، را نهماً، و قس علی هذا. حالا هرچه بگویید آقا، در زبان فارسی تنوین نداریم. شما دکتر شدید، فوق لیسانس گرفتید، نماینده مجلس بوده‌اید، باید...

طنز کمدین ها، و عصبی شدن اصلاح‌طلبان

طنز کمدین ها، و عصبی شدن اصلاح‌طلبان در استخر اختصاصی فرح دیبا در کوشک، و در حال شنا و در کمال سلامت جسم و تن، دعوت حق را لبیک گفته است، و اینک کسی نمی‌تواند به سبب مرگ اینچنینی آن مرحوم، بر نظام مردمسالاری دینی، انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای عظیم‌الشأن مدظله‌العالی، انقلابیون ولایتمدار، حزب‌الله راستین، اصول‌گرایان...

بگویند ... آقازاده جاسوس است تعجب ...

بگویند ... آقازاده جاسوس است تعجب ... كسانی در انگلستان موفق شدند دكترا بگیرند كه تز دكتراشان را آنان برایشان معین كرده‌اند و اطلاعات ریز را از اینان گرفته‌اند، مثلاً گفته‌اند شما تز دكترایت را راجع به ایلات و قبایل ایرانی، شما راجع به ساخت و ساز مسكن در ایران، شما راجع به عملكرد سپاه پاسداران از...